تبليغاتX
کلاس های درس من کلاس های درس من
نویسنده : مهندس ح . م. ح - ساعت 9:24 روز شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
سلام

از هفته آینده سال تحصیلی جدید شروع می شه و ما هم کلی حرف داریم برای گفتن.

اما امروز می خوام یه پیام داشته باشم برای دانشجویان عزیز بهداشت و اون اینه که در روز یکشنبه ۲۶ شهریور روز ثبت نام ورودی های جدید رشته بهداشته. اگه کسی دوست داره با ورودی های جدید آشنا بشه یا اینکه به من در ثبت نام ورودی ها و آشنا کردن اونها با رشته شون کمک کنه می تونه ساعت ۸ صبح دانشکده باشه.

در ضمن قراره یه برنامه اختصاصی هم (جدا از اردوی توجیهی) در هفته اول برای آشنایی ورودی های جدید با رشته شون داشته باشیم. قصدم اینه که همه کارهای این برنامه با دانشجویان سال بالایی باشه... حتی سخنرانی های این برنامه ... خب اونایی که اطلاع نداشتن از این برنامه و تمایل به همکاری دارن می تونن تا آخر این هفته به دفتر من مراجعه کنن.

موفق باشید


نویسنده : مهندس ح . م. ح - ساعت 16:44 روز چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
سلام

قالب وبلاگ تغییر پیدا کرد. نظرتون در مورد قالب جدید چیه...

 


نویسنده : مهندس ح . م. ح - ساعت 13:43 روز دوشنبه بیستم شهریور 1385
سلام

دلم خیلی گرفته... تنگ شده ... دلم برای خودم تنگ شده... برای کلاس های درس تنگ شده... دلم برای پوپک گلدره و دنیای شیرین دریا تنگ شده... دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده...

الان دارم به پوپک گلدره فکر می کنم و سرنوشت غم انگیزش به بازی های زیباش و سریال خاطره انگیز " دنیای شیرین دریا" ... دلم برای ستاره اسکندری می سوزه که حالا همه با پوپک مقایسه ش می کنن و می گن: " نرگس اولیه بهتر بود... این چیه... عصاره غم"  دلم برای حسن پور شیرازی می سوزه که همه ش باید لعن ونفرین بشنوه حتی دلم برای شخصیت خیالی محمود شوکت هم می سوزه... کمی هم دلم برای خودم می سوزه...

دلم می خواد همه مسئولیت هام رو بذارم کنار و فقط تدریس کنم ... یا حتی تدریس هم نکنم و بشینم از صبح تا شب کارتون ببینم. چه حالی می کنن این بچه کوچیکا... خوبه که آدم خیلی چیزا رو نفهمه... البته بچه بودن و کارتون دیدن توی این روزا با کارتون های مسخره تام و جری و گربه سگ و شهر اسباب بازی و دژ فضایی و ... همچین چنگی هم به دل نمی زنه...

افسوس می خورم برای نسلی که شخصیت محبوبشون عمو پورنگ و امیر محمده... دلشون خوشه به فتیله و عمو قناد یا به نقاشی های عمو اکبری و کاردستی های عمو فیضی و عروسک های خاله نگار و مسخره بازی های خاله بهار... نمی دونم شاید هم من زیادی بزرگ شدم...

شاید دیگه بهتره این فصل از کتاب زندگیم رو(کودکی) برای همیشه ببندم و رسماْ و تماماْ وارد دنیای پر از فریب بزرگترا بشم... اما... خودم همیشه دوست دارم کودک پاک و معصوم درونم رو زنده نگه دارم...خیلی وقتا و درست در مواقعی که خوبی وبدی ، پاکی و پلیدی در هم آمیختن و تشخیصشون سخته ، کودک درونت می تونه تو رو به سمت نیکی ها و خیر رهنمون باشه، پس دعا می کنم که:

خداوندا ! کودکی ام را از من مگیر ، حتی اگر بزرگ شده باشم.

بدرود


نویسنده : مهندس ح . م. ح - ساعت 11:35 روز چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
سلام

بعد از مدت ها برگشتم. الان اومدم دانشگاه و می بینم خداییش دانشگاه بدون دانشجو اصلا معنی نمی ده صفایی نداره... با یک اداره خشک و خالی فرق نداره دانشگاه بدون دانشجو...

این یک ماهی رو که اسمش رو گذاشته بودم فرصت مطالعاتی واقعا برام مفید بود .. خیلی چیزها یاد گرفتم که به مرور براتون می نویسم. اونجا با ۲۰۰- ۳۰۰ نفر هیئت علمی دیگه که از کل کشور اومده بودن یک ماه تموم کنار هم بودیم ... حرف زیاد دارم و وقت کم... انشاء الله به زودی بیش تر می نویسم.

تا بعد


|