سلام
امروز آخرین کلاس این ترم رو هم برگزار کردم . فکر کنم آخرین کلاس دانشگاه هم بود. چون بعد از من هیچ کس کلاس نداشت.
۱- امروز آخرین جلسه رو با مامایی۸۵ داشتیم . ابتدا ۱ ساعت آقای مهندس نعیم آبادی لطف کردن و مباحث مربوط به بهداشت محیط رو تدریس کردند. بعد از ساعت ۱۵:۱۰ تا ۱۶:۳۰ من چند تا مبحث رو خیلی فشرده و در حد آشنایی برای دانشجویان گفتم. نحوه ارزیابی جامعه ، بهداشت جامعه نگر، برنامه ریزی، تعیین اولویت ها، جدول گانت، چرخه های جمعیت شناسی ..(چه جوری این ها رو توی یه جلسه گفتی؟؟؟؟؟ 


در آخر هم با دانشجویان در مورد کلاسشون صحبت کردیم و با هم خداحافظی کردیم.کلاس خیلی خوبی بود. امیدوارم که کمی و کاستی ها رو بر من ببخشایند.
۲- دیروز هم با دانشجویان بهداشت خانواده ۸۵ آخرین جلسه تکنولوژی آموزشی رو برگزار کردیم. یه کمی ازشون گلایه کردم در مورد این که این ترم مثل ترم قبل ساعی و پرتلاش نبودند. اما در کل دانشجویان خوبی بودند و کلاس های خوبی با هم داشتیم. امیدوارم که بداخلاقی های من رو ببخشایند.
۳- و آخرین جلسه آموزش بهداشت از ساعت ۸ تا ۱۲ روز سه شنبه با مبارزه ۸۵ برگزار شد. دوستان مبارزه هم دانشجویان خوبی بودند و در درسشون ساعی و پرتلاش. بدی یا خوبی ای دیدی حلال کنید.
امروز بعد از ۱ ماه قراره برم مشهد اگر وقت کنم البته ... شاید هم به دلایل زیر نشه که برم.
۱- منبع امتحانی دانشجویان رو هنوز کامل آماده نکردم.
۲- سه شنبه قراره برای اساتید کارگاه بذاریم هنوز کارهاش آماده نشده.
۳- ۱۳ و ۱۴ هم کارگاه داریم که باید مقدمات اون رو هم ماده کنم
۴- گواهی های شرکت همایش سالمندی آماده نشده
۵- اطلاعاتی که مدیریت پژوهش برای سایت می خواد باید تا شنبه بدم که هنوز آماده نشده
۶- گزارش عملکرد مرکز مطالعات رو باید بفرستم برای وزارت که هنوز آماده نشده
۷- لیست حضور و غیاب دانشجویان رو باید بدم به آموزش که هنوز آماده نشده
۸- کلاس های آمادگی کنکور از هفته دیگه شروع می شه که کارهاش هنوز انجام نشده
۹- (باز هم بگم یا ...)
به نظر شما من این هفته می تونم برم یا نه؟
به نام خدا
خرداد برای من ماهی است پر از خاطرات تلخ و شیرین.خرداد به طور کلی ماه جالبیه ... ماهی که خیلی چیزها در اون رقم خورده...
۱۵ خرداد ... قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و آغاز نهضت امام خمینی که بعد از ۲۵ سال در سال ۱۳۵۷ به پیروزی رسید. نهضتی که توانست با انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تحول عظیمی در سرنوشت ملت ایران ایجاد کنه.
۱۴ خرداد ... خرداد ۱۳۶۸ رو هیچ وقت از یاد نمی برم. اون موقع ها داشتیم آماده امتحانات نهایی کلاس پنجم می شدیم.چند وقتی بود که امام در بیمارستان بستری بودند و همه در حال دعا کردن برای امام ... صبح روز ۱۴ خرداد بود. پدرم مثل همیشه برای نماز صبح بیدار شده بودند و بعد از آماده کردن صبحانه نشسته بودند پای رادیو... پدرم اون روز حال عجیبی داشتند. از رادیو جدا نمی شدن. می گفتن از ساعت ۴ صبح تا حالا فقط داره قرآن پخش می کنه... شاید برای امام اتفاقی افتاده... ساعت ۵:۵۰ دقیقه شد. همیشه این ساعت شیرخدا می اومد و برنامه اجرا می کرد اما قران قطع نشد و از شیرخدا هم خبری نبود. ساعت ۶ هم قران ادامه پیدا کرد و ار اخبار خبری نبود. اون موقع ها ساعت حدود ۶:۵ دقیقه برنامه کوتاهی تا ۶:۳۰ پخش می شد که مربوط بود به تفسیر ایات قران بعد از ۶:۳۰ تا ۶:۴۰ برنامه تقویم تاریخ پخش می شد و از ساعت ۶:۴۰ تا ۷ هم برنامه بچه های انقلاب اسلامی...
اما اون روز هیچ کدوم از این برنامه ها پخش نشد. مدام قران بود که خونده می شد. پدرم هر لحظه نگران تر می شدند. ساعت ۷:۰۰ شد. آقای حیاتی گوینده رادیو اومدن و ....
پدرم همون جا سر سفره صبحانه زدن زیر گریه. قاشق چایخوری توی دست مادرم معلق موند. فضای عجیبی بر خونه حاکم شده بود. اصلا نمی تونستم تصور کنم که امام از پیش ما رفتن... تصور جهان بدون امام برام غیرممکن بود. باید توی اون زمان می بودید تا بفهمین امام چه جایگاهی برای مردم داشتن. در پیچیده ترین و بغرنج ترین مسائل همه چشم به دهان امام می دوختن و منتظر راهنمایی های ایشون بودند. حرف امام به معنی واقعی کلمه فصل الخطاب همه حرف ها بود.
اون روز با پدرم (که رئیس شورای محلی و رئیش هیئت امنای مسجد محل بودند) به همراه آقای کارگر نایب رئیس هیئت امنا(که بعدها فامیلشون به اعتمادی تغییر کرد) مراسم عزاداری امام رو در مسجد محل برگزار کردیم . ظهر هم همراه دسته های عزاداری تا حرم امام رضا(ع) رفتیم. بعد از ظهر که بر می گشتم خونه چند تا از دوستانم رو دیدم که نزدیکی خونه ما در حال بازی کردن بودند. بازی می کردن و می خندیدن.. رفتم جلو و گفتم: دارین می خندیدن؟ می دونین امروز چه اتفاقی افتاده؟ می دونین کی مرده؟ ... هاج و واج داشتن نگاهم می کردن... می خواستم ادامه بدم اما بغضم داشت می ترکید دویدم به طرف خونه...
یک هفته ای به مناسبت ارتحال امام تعطیل بودیم. وقتی که برای امتحانات به مدرسه رفتیم مدیر مدرسه درگذشت امام رو تسلیت گفت و از آقای جواد فروغی خواست که قران بخونه( یادم نیست ... ولی فکر می کنم قسمت هایی از سوره الرحمن بود... اون موقع ها اقای فروغی هنوز معروف نشده بود. اون هم کلاس پنجم بود و هم شیفت ما بود. پدرش ناظم مدرسه بود و اون موقع ها به احسان فروغی می شناختیمش)... بعد رفتیم سر جلسه و ...
از اون سال ۱۸ سال می گذره اما خاطرات تلخش رو اصلا فراموش نمی کنم.
یکی دیگر از اتفاقات خرداد ماه درگذشت مرحوم دکتر شریعتی است که ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ اتفاق افتاده. مطمئنا نقش دکتر شریعتی در آگاه سازی نسل جوان آن روز و آشنا نمودن آنان با فرهنگ انقلابی تشیع و نهضت اعتراض نقشی غیرقابل انکار است.
یکی از اتفاقات شیرین خرداد ماه هم تولد مردی است که امیدواره بتونه تحول عظیمی در سیستم آموزشی ایران و جهان ایجاد کنه.
موفق باشید
سلام استاد
این جور که معلوم اینقدر سفرتان خسته کننده بود که از 7 خرداد هنوز هم به سراغ وبتان نیامدید ‘ این روز ها هم اینقدر عصبانی هستید که کسی جرا’ت ندارد با شما حرف بزند.
امیدوارم دفعه بعد که به وبتان سر میزنم حداقل نظر ها را خوانده باشید
واقعاً؟؟؟؟؟؟؟
سلام... نمی دونم چی بگم.
یکی از دلایلی که این روزها کمتر می نویسم خراب بودن صفحه کلید کامپیوترمه!! باور کنید...
در ضمن اصلا هم عصبانی نیستم!!!!!!!
سلام
بالاخره از یک سفر طولانی و خسته کننده برگشتم. تجربه خیلی خوبی بود.جلسات خوب و مفیدی هم برگزار شد به خصوص جلسه با آقای وزیر
... به طور کلی از این سفر خیلی راضی ام و معتقدم که آموزه های بسیار زیادی رو برای من به جا گذاشت.
تعداد زیاد جلسات و تعداد سفرهای فراوان در هفته ای که گذشت به همراه سختی های کار نظارت بر داوری و بی خوابی هایی که کشیدم باعث شد که روز یکشنبه(بلافاصله بعد از رسیدن از سفر و رفتن سر کلاس) با خستگی فراوانی سر کلاس برم. امیدوارم با کم شدن سفرهام و کم شدن مسئولیت هام دیگه هیچ وقت اینقدر خسته نشم.
الان اونقدر خسته هستم که نه می تونم از شیراز بنویسم و نه از کلاس هام و نه از جلسه شنبه در وزارتخانه...
پس تا بعد
بدرود