چند روزه که تهران داره بارون می آد و بارون من رو یاد جعفر می اندازه. یاد روزهای خوب کودکی و نوجوانی. یاد روزهای بهاری که با جعفر می رفتیم فوتبال. می رفتیم زمین راه آهن.یاد زمین خاکی راه آهن به خیر. دلم برای اون روزهایی که من و جعفر با هم قهر بودیم و با هم حرف نمی زدیم هم تنگ شده. وقتی که تمریناتمون تموم می شد من رو می کردم به حسین رجبی و می گفتم: من می خوام بمونم و تمرین دروازه بانی کنم تو نمی مونی حسین؟ و حسین هم با تعجب از اینکه اینقدر تحویلش گرفتم می گفت: دیرم شده باید برم. بعد جعفر می گفت: حسین من می خوام بمونم برای تمرین تو نمی مونی و ... . حسین می رفت و من و جعفر می موندیم و خیل عظیم بچه هایی که مبهوت شیرجه های من و شوت های زیبای جعفر می شدند. بعد از تموم شدن این نمایش ها هم بدون اینکه حرفی بزنیم تا خونه پیاده برمیگشتیم.
یاد فوتبال گل کوچک و پودر کردن همه ی حریفان با جعفر به خیر. دلم بدجوری هوای بازی تو «میلان صافه » رو کرده.
دلم برای آقای نعیمی که همیشه مانع فوتبال بازی کردن ما می شد تنگ شده. دلم برای علی شغالی که توپهای ما رو پاره می کرد تنگ شده.
دلم برای تمام کاپ هایی که باید قهرمان می شدیم و با بی تدبیری نایب قهرمان شدیم تنگ شده.
دلم برای تیم فوتبال آریا تنگ شده. برای علی موسویان و مصطفی حافظی و رضا عزتی و علی دهقان که همیشه توی تیم رقیب ما بودند هم تنگ شده.
دلم برای رضا علوی و معصومیت کودکانه اش تنگ شده. دلم برای مهدی فضلی و خاطرات زیباش هم تنگ شده.
می شه از همه بگم و از روزهای خوبی که با علی دبیری و حسین و محسن شمس آبادی و مهدی پسرخاله ی اون ها می رفتیم زمین شهرک ،بسکتبال بازی می کردیم نگم؟ یادش به خیر آخرین باری که رفتیم توپ بسکت خورد توی شکم یه بچه ی کوچولو و ... خلاصه نزدیک بود کلی چاقو بخوریم و برگردیم که به خیر گذشت.
شاید این آخرین باری بود که علی دبیری رو دیدم. آخرین بار قبل از اینکه بیام و پارچه ی سیاه جلوی خونه شون منو در جا میخکوب کنه و من خشکم بزنه و با هق هق گریه تا خونه بدوم.
یاد پارک فجر و مصطفی و حسین عسکری و احمد و ... به خیر. اونجا برای بچه های محل آموزش رزمی گذاشته بودم و وقتی که میدیدم لات و لوت های اون منطقه جمع شدن و دارن ما رو نگاه می کنند جو گیر می شدم و چه حرکتایی که نمی کردم.
یاد اون شب توی پارک فجر به خیر که مثل همیشه بچه ها رو ردیف کردم تا از روشون شیرجه غلت(غلتیدن/غلطیدن) بزنم. بابک گنگه و حسین چنگیز و ... نیمکت پارک و... آخرش هم ... اون شب فکر می کردم قطع نخاع شدم اما می بینید که نشدم.
یاد مسابقاتی که به عنوان طرفداران قرمز و آبی می ذاشتیم به خیر. تیم ما جعفر بود و حسین رجبی و رضا علوی و رضا عزتی و محمد عباس زاده و من و تیم اون ها هاشم عباسی بود و حسین باقرپور و اقارحیم و محسن حسین پور و ... . یادمه یکی از بازی ها که کلی هم تماشاچی جمع شده بود بازی به جنجال کشید و ناتموم موند.
این روزها دلم تنگ روزای قدیمه نه حوصله ی نوشتن از کلاس هام رو دارم و نه حوصله ی نوشتن در مورد کاردانی به کارشناسی و کارشناسی ارشد.
بارون برای من پر از خاطره س . خاطره های بازی خاطره های بوی آسفالت و توپ. بازی توی زمین های خاکی. کلاس های استاد کوهجانی، استاد مبین، استاد خواجوی.
یادش به خیر یک شب که استاد افتخار داده بودن و خودشون اومده بودند توی زمین هر چی ضربه ی جدید و مرگبار بود روی بنده نشون می دادند. الحق که من هم خوب تحمل می کردم. از اون جلسه به بعد بود که من هم شدم جزء لیست شاگردانی که استاد گلچین م یکرد و می برد توی باشگا های جدیدش برای جذاب شدن و جلب مشتری...
راستش رو بخواین حتی دلم برای ضربه ای استاد هم تنگ شده ، برای ضرباتی که با چوب و آجر به بدنمون می زد تنگ شده...
این دلتنگی های من این روزها تمومی نداره...
نمی دونم اونایی که من دلتنگشونم چقدر برای من دلتنگند. جعفر که حالا مهندس ساختمان شده. چند شب پیش پروژه ساختمان پاسارگاد رو که باید ۸/۸/۸۸ تحویل می دادند تموم کرد و یک نفس عمیق کشید.
حسین رجبی پیمانکار شرکت های مخابراتیه و سرش حسابی شلوغه.
حمید رجبی که همیشه با هم می نشستیم و ریاضی حل می کردیم و جمله ی معروفمون این بود که : بیا مشتق حل کنیم، دبیر هنرستان شده و دانش آموزان هر روز روی اعصابش راه می رن.
حسین شمس آبادی که روزنامه نگاری و ارتباطات خونده (فکر کنم دکتراش رو هم گرفت) رفته توی کار انتشارات و ناشر شده گویا.
محسن شمس ابادی هم که برق قدرت خونده کلی سرش شلوغه.
علی موسویان که با یک خانم هنرمند مثل خودش ازدواج کرده با هم دیگه یک آموزشگاه هنری تاسیس کردند و اونجا مشغول به کاره.
علی دهقان رفته بود توی نیروی هوایی و دیگه ازش خبری ندارم. خبرهایی هم که می رسه دوست ندارم باور کنم.
رولی افغان(روح ا... حسینی) چند سالی کرج بود و فکر کنم آخر برگردوندنش به زادگاهش.
حالا بعد ا زاین همه سال هرچی تلاش می کنم که برای یک بار هم که شده همه رو جمع کنم و با هم یک فوتبال بزنیم نمی شه... نشده... هر کسی یه جوری گرفتاره... اما توی خواب همه شون اومده بودند. باز هم من و جعفر توی یک تیم بودیم. باز هم همه رو دریبل می کردیم و با یک پاسکاری توپ گلبارونشون کردیم. .. انگار نه انگار که این همه سال گذشته سریع بودیم و چالاک... مثل اون روزها مثل اون سال ها...
شاید یه روزی دوباره همه باشیم همه جمع بشیم... حتی اگه جعفر هم تیم ما نباشه... حتی اگه ببازیم... باز هم دوست دارم بازی کنیم... گل بزنیم و گل بخوریم
اما توی این همه گل های زده و خورده... یه چیزی هست... یه جای خالی...جای خالی علی دبیری... جای اون ...
جای اون حتما یه گل می ذاریم... یه گل زیبا...یه گل به رنگ چشمان همیشه روشنش

