(این مطلب منفی بافی نیست.از سر ناامیدی وکلافگی و پوچی هم نیست. اعتراض هم نیست. هیچ چیز نیست. هیچ چیزی است از دل یک هیچ کس)
سلام
بعضی وقت ها دوست دارم که لپ تاپم رو خاموش کنم و دیگه روشن نکنم .
بعضی وقت ها دوست دارم که لپ تاپی رو که دوست دارم خاموش کنم و دیگه روشن نکنم از بالای بلندترین ساختمان در دسترس بیندازم پایین.
بعضی وقت ها دوست دارم گوشی تلفن همراهم را خاموش کنم و دیگر روشن نکنم.
بعضی از وقت ها دوست دارم گوشی تلفن همراهم را که دوست دارم خاموش کنم و دیگر روشن نکنم از بالای همان ساختمانی که دوست دارم لپ تاپی را که دوست دارم خاموش کنم و دیگر روشن نکنم به پایین بیندازم ،به پایین بیندازم.
بعضی وقت ها هم دوست دارم خودم هم همراه گوشی تلفن همراهی ...
بعضی وقت ها ناگهان ترمز می کنم و می گویم خب ؟ و بعد به خودم جواب می دهم که: خب؟
بعد به اطراف نگاه می کنم. به عابرانی که می روند و رهگذرانی که می آیند. نگاه می کنم به مسیری که طی کرده ام و نظاره می کنم مسیری را که در پیش دارم و از خودم می پرسم : خب که چی؟
خودم به خودم نگاه عاقل اندر سفیهی می اندازم و می گویم : همینی که هست !سپس یک دستمال سیاه نخی چروکیده را از جیب پیراهنم در می آورم و عرق های پیشانی ام را پاک می کنم و با دست می زنم روی شانه ی خودم و می گویم حرکت کن!
وقتی که می بینم هنوز خودم قصد حرکت ندارد با عصبانیت می گویم: خیلی ناراحتی پیاده شو! می تونی همه ی مسیر رو برگردی! بعد (با صدایی که حالتی شیطنت آمیز دارد) ادامه می دم :البته پیاده!
خودم نگاهم رو از خودم می دزدم.با خودم حرف نمی زنم . من با خودم قهر کردم. برای اینکه با خودم آشتی کنم کیفم را باز می کنم و دستم را داخل کیف میکنم و یک موز متوسط را که نیمی از آن سیاه شده و بوی خوشی دارد! بیرون می آورم.موز را به خودم تعارف می کنم . اما من رویم را بر می گردانم و با بی میلی می گویم: نمی خورم ... رژیم دارم
از پاسخی که دادم خودم خنده ام می گیرد. می زنم زیر خنده . من و خودم هر دو می خندیم . با هم می خندیم . اما من بلندتر می خندم .
دستم را به سمت خودم دراز می کنم و می گویم :آشتی؟
دست خودم را می گیرم و جواب می دهم: آشتی... اما... (حرفم را فرو می خورم) ولش کن... حرکت کن خیلی راه مونده
من هم می گویم: حرفت رو نخور! بگو ... چی می خواستی بگی
- گفتم که ولش کن چیز مهمی نبود
- اگه مهم نبود تو شروعش نمی کردی...
- وای باز همون بحث همیشگی ... من غلط کردم ... دیر شد ... بریم
نگاه ملتمسانه ی من چیزی را در خودم به هم می ریزد. نگاهم را از خودم می دزدم. سنگینی نگاهم را حس می کنم . دوست دارم که بگویم اما نمی توانم . آخر من با خودم رودربایستی دارم . هر چیزی را هم که نمی شود به هر کسی گفت . حتی اگر آن کس خودت باشی.
دوباره دستمال سیاه چروکیده ام را از جیب بیرون می آورم و با آن دانه های درشت عرق را که تند تند از بالای پیشانی ام سر می خورند و به پهنای صورتم فرار می کنند شکار می کنم .خودم را کمی جا به جا می کنم . آماده می شوم تا همه چیز را به خودم بگویم.
لحظه ی سرنوشت سازی است . شروع می کنم به گفتن : می دونی ... تو...
ادامه دارد