پدرم...

 

 

 

 

"پدر ! اکنون با الهام از تمام کلمات عاشقی عالم و با خالصانه ترین ارادت ها و زیباترین کلمات و صمیمی ترین احساسات ، با علم به همه خوبی هایت و با عشق به تمام بزرگواری هایت و با اعتراف به همه مظلومیتت و با استفاده از این قلم قاصر و این زبان الکن و با شوری که از یاد آوری عظمتت د ردلم به پا می شود با بغضی گرفته در گلو و اشکانی در چشم و دلی مالامال از عشق تو ، فریاد می زنم:

پدر! دوستت دارم...

اشک امانم نمی دهد"

پدرم...

 

 

 

"پدر ! اکنون با الهام از تمام کلمات عاشقی عالم و با خالصانه ترین ارادت ها و زیباترین کلمات و صمیمی ترین احساسات ، با علم به همه خوبی هایت و با عشق به تمام بزرگواری هایت و با اعتراف به همه مظلومیتت و با استفاده از این قلم قاصر و این زبان الکن و با شوری که از یاد آوری عظمتت د ردلم به پا می شود با بغضی گرفته در گلو و اشکانی در چشم و دلی مالامال از عشق تو ، فریاد می زنم:

پدر! دوستت دارم...

اشک امانم نمی دهد"

پدر

 

 

پدر رفت ...

 

 

از بس که جان نداشت

تا که بودیم...

 

تا که بودیم نبودیم کسی

                                  کشت ما را غم بی هم نفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

                                                  خفته ایم و همه بیدار شدند

 

 

قدر آئینه بدانیم چو هست

                                            نه در آن وقت که آئینه شکست

 

رهایی یعنی...

(این مطلب منفی بافی نیست.از سر ناامیدی وکلافگی و پوچی هم نیست. اعتراض هم نیست. هیچ چیز نیست. هیچ چیزی است از دل یک هیچ کس)

سلام

بعضی وقت ها دوست دارم که لپ تاپم رو خاموش کنم و دیگه روشن نکنم .

بعضی وقت ها دوست دارم که لپ تاپی رو که دوست دارم خاموش کنم و دیگه روشن نکنم از بالای بلندترین ساختمان در دسترس بیندازم پایین.

بعضی وقت ها دوست دارم گوشی تلفن همراهم را خاموش کنم و دیگر روشن نکنم.

بعضی از وقت ها دوست دارم گوشی تلفن همراهم را که دوست دارم خاموش کنم و دیگر روشن نکنم از بالای همان ساختمانی که دوست دارم لپ تاپی را که دوست دارم خاموش کنم و دیگر روشن نکنم به پایین بیندازم ،به پایین بیندازم.

بعضی وقت ها هم دوست دارم خودم هم همراه گوشی تلفن همراهی ...

بعضی وقت ها ناگهان ترمز می کنم و می گویم خب ؟ و بعد به خودم جواب می دهم که: خب؟

بعد به اطراف نگاه می کنم. به عابرانی که می روند و رهگذرانی که می آیند. نگاه می کنم به مسیری که طی کرده ام و نظاره می کنم مسیری را که در پیش دارم و از خودم می پرسم : خب که چی؟

خودم به خودم نگاه عاقل اندر سفیهی می اندازم و می گویم : همینی که هست !سپس یک دستمال سیاه نخی چروکیده را از جیب پیراهنم در می آورم و عرق های پیشانی ام را پاک می کنم  و با دست می زنم روی شانه ی خودم و می گویم حرکت کن!

وقتی که می بینم هنوز خودم قصد حرکت ندارد با عصبانیت می گویم: خیلی ناراحتی پیاده شو! می تونی همه ی مسیر رو برگردی! بعد (با صدایی که حالتی شیطنت آمیز دارد) ادامه می دم :البته پیاده!

خودم نگاهم رو از خودم می دزدم.با خودم حرف نمی زنم . من با خودم قهر کردم. برای اینکه با خودم آشتی کنم کیفم را باز می کنم و دستم را داخل کیف میکنم و یک موز متوسط را که نیمی از آن سیاه شده و بوی خوشی دارد! بیرون می آورم.موز را به خودم تعارف می کنم . اما من رویم را بر می گردانم و با بی میلی می گویم: نمی خورم ... رژیم دارم

از پاسخی که دادم خودم خنده ام می گیرد. می زنم زیر خنده . من و خودم هر دو می خندیم . با هم می خندیم . اما من بلندتر می خندم .

دستم را به سمت خودم دراز می کنم و می گویم :آشتی؟

دست خودم را می گیرم و جواب می دهم: آشتی... اما... (حرفم را فرو می خورم) ولش کن... حرکت کن خیلی راه مونده

من هم می گویم: حرفت رو نخور! بگو ... چی می خواستی بگی

- گفتم که ولش کن چیز مهمی نبود

- اگه مهم نبود تو شروعش نمی کردی...

- وای باز همون بحث همیشگی ... من غلط کردم ... دیر شد ... بریم

نگاه ملتمسانه ی من چیزی را در خودم به هم می ریزد. نگاهم را از خودم می دزدم. سنگینی نگاهم را حس می کنم . دوست دارم که بگویم اما نمی توانم . آخر من با خودم رودربایستی دارم . هر چیزی را هم که نمی شود به هر کسی گفت . حتی اگر آن کس خودت باشی.

دوباره دستمال سیاه چروکیده ام را از جیب بیرون می آورم و با آن دانه های درشت عرق را که تند تند از بالای پیشانی ام سر می خورند و به پهنای صورتم فرار می کنند شکار می کنم .خودم را کمی جا به جا می کنم . آماده می شوم تا همه چیز را به خودم بگویم.

لحظه ی سرنوشت سازی است . شروع می کنم به گفتن : می دونی ... تو...

ادامه دارد

الان در حال تماشای بازی منچستر یونایتد و میلان هستم اون هم از طریق نت.

بازی ۳ بر صفر به نفع منچستر است.

شعر هفته

منبع: آریا

 

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

"فریدون مشیری"

معرفی

شعر زیر از وبلاگ مثل عاشق برگرفته شده .برای خواندن کامل اشعار این شاعر می تونید به وبلاگ مثل عاشق مراجعه نمایید.

 

خجالت کشید

دلش تنگ شد ، عکس پاکت کشید
درونش ۲ نامه پر خط کشید


و با گریه ها بوم را رنگ زد
میانش تو را بی شباهت کشید ↓


به شخصی که اصلا نبود عاشقش
به شخصی که طرح خیانت کشید
...

 تحمل نیاورد و با بوسه ها
خودش را در آغوش خوابت کشید


تو در عکس هم اخم کردی و او
از این عشق بازی خجالت کشید


پسر رفت ، از قاب خود دور شد
پسر رفت ، دست از خیالت کشید

بدون شرح

یک ایمل تاثیرگذار

این هم یک مطلب تاثیر گذار از جناب  آقای دکتر میرزایی

 

   When someone tells you that you can't do something...
 

ادامه نوشته