شعار هفته

 (موسیقی جدید وبلاگ به علت حجم نسبتا بالا برای برخی از خوانندگان بارگذاری نمی شد. به همین دلیل آن را عوض کردم و آهنگ قبلی را گذاشتم. آهنگ مورد نظر را می توانید از اینجا دریافت کنید:

----------> سرزمین بی کران )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعار هفته

تو می توانی کوه ها را جا به جا کنی

.....

تنها اگر زمان آن رسیده باشد

یک روز قشنگ

سلام

امروز چند شنبه س؟

چندمه؟

نمی دونم

مهم نیست. هر چی که می خواد باشه. امروز بهترین روز برای من بود. یک روز زیبا و به یاد ماندنی.پر از طراوت تکرار. با صدای بلبلان آشنا و نغمه ی پرندگان دوستی. یک روز کامل. خالی از هر عیب و نقص. سرشار از صداقت و مهربانی. یک روز عاشقانه. روزی که ...

البته همه ی روزهای خدا خوبند. سپاس به خاطر روز زیبایی که برام آفریدی.

احساس خوبی دارم. احساس می کنم می توانم تمام کتاب های عالم را بخوانم. همه ی ساندویچ های جهان را بخورم!!! جلوی همه ی جگرکی ها ترمز کنم و جگر بخرم. از همه ی گلفروش های دوره گرد سر چهار راه گل بخرم. احساس رهایی می کنم. احساس بودن. دوست دارم بشینم و تمام کتاب های زبان انگلیسی را بخوانم. دوست دارم ۱۰ بار امتحان جامع بدهم.

احساس خوبی دارم. یک احساس که آفریننده اش  با آفرینش این احساس در من،مرا با دنیایی از خطا و گنه، شرمسار خویش می سازد . سپاس

آری همه ی روزهای خدا خوبند اما امروز روز دیگریست

همه ی روزهای خدا زیباست... اما امروز زیبایی خاص خودش را داشت.

...شکست

سلام

برای ارتباط بهتر با این شعر، می توانید قسمت قدیمی این شعر را نیز بخوانید

------------>جعبه ی مداد رنگی

جعبه ی مداد رنگی هایم ...شکست

ـــــــــــــــــــــــــ

نگاهت را از من می دزدی

چشمهایت را می بندی

و آرزو می کنی که من رفته باشم

اما من همچنان همان جا ایستاده ام

و جعبه ی مداد رنگی هایم را در دست دارم

همان جا ایستاده ام و در انتظار

تا که قطار زندگی در ایستگاه آرزوهایم توقف کند

و من تو را از دور ببینم

و در سحرگاهی بین تاریکی و طلوع خورشید

سوار بر مرکبی طلایی

به جستجوی کله پاچه های مهربانی برویم

چشمانت را می بندی

و آرزو می کنی

این بار که چشمانت را باز کردی من آن جا نباشم

اما من هنوز هم آنجا هستم

با شال سپید دوست داشتن

و با کتابی از عشق

 و چشمانی خیس

و دلی مالامال از عشق تو

راهت را تغییر می دهی

می خواهی که در این راه من نباشم

اما سرت را که بر گردانی من را می بینی

درست همان جا

کنار بزرگراه معرفت

میان بوستان پرواز

با همان لباس همیشگی

و همان چشمان پر امید- اما بارانی-

تلفنت را خاموش می کنی

چشمانت را می بندی

و سعی می کنی تا بخوابی

شاید در خواب دیگر مرا نبینی

اما من در خواب نیز رهایت نمی کنم

تو می می خوابی و من در جاده ی زندگی می رانم

وای اگر من نیز به خواب روم

تو می خوابی و شانه های من

بالشی از مهر می شوند برای تو

بیدار می شوی و باز می بینی که من هنوز هستم

در هیاهوی قطار زندگی صدایم گم می شود

نیمی از دنیا را پیاده می روم و حس نمی کنم

برای سلامتی ات آیه الکرسی می خوانم

و تو نگاهت را دوباره می دزدی

چشمانت را می بندی

و آرزو می کنی

که وقتی چشمانت را می گشایی من آن جا نباشم

و من می روم

جعبه ی مداد رنگی های شکسته ام را بر می دارم و می روم

چمدان خاطرات مان را آرام از ماشین آشنایی مان پایین می گذارم

تا وقتی بیدار می شوی نگویی" کرایه ی این چمدان چقدر می شود"

وقتی چشمانت را می گشایی

دیگر من را نخواهی دید

نه در دنیای مجازی دوست داشتن

نه در مقابل یک پارک زیر باران خاطرات

نه در کنارت برای خوردن میوه های عاشقی

آری دیگر نخواهی دید مرا

شاید من تو را ببینم

از پشت یک درخت

روی نیمکت یک پارک

با چشمانی پر از باران

و هق هق هایی بی صدا

اما تو هرگز مرا نخواهی دید

چشمانت را که بگشایی

من رفته ام

جعبه ی مداد رنگی های شکسته ام را نیز  با خود می برم

اما

قلب شکسته ام را همان جا ، جا می گذارم

همان جا بر همان کویری که گام می گذاری

همان نزدیکی ها

شاید روزی آن را ببینی

اما گمان نمی کنم موقع راه رفتن

آن پایین را نگاه کنی

شاید هم ...

آه...آه...

 

 

غریبه دیروز...آشنای امروز...فردا؟

به کجا چنین شتابان؟

 گون از نسیم پرسید


دل من گرفته زینجا ،

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟


همه آرزویم

- اما -

چه کنم که بسته پایم ،

 به کجا چنین شتابان؟


به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم


سفرت به خیر اما ،

تو و دوستی خدا را


چو از این کویر وحشت به سلامتی

 گذشتی


به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

شاید سفر...

سلام

تصمیم گرفتم توی چند روز آینده یک سفر برم... شاید رفتم اصفهان و دانشگاه سابقم رو دیدم.

نمی دونم شاید هم رفتم یزد...شاید هم هیچ جا !!!

بستگی داره حالم و احوالم چطور باشه...

 خودم که یزد رو خیلی دوست دارم...

تا خدا چی بخواد

البته اصفهان هم اگه آقای جوادزاده هنوز اونجا باشه شاید برم... چون بهش قول داده بودم اگه دکترا قبول شدم می رم ...

نمی دونم با چی برم؟ با ماشین خودم؟ قطار؟ هواپیما؟ اتوبوس؟

امتحان جامع رو چی کار کنم؟

تاببینیم

(نیم ساعت پیش به سید باقر که یزدیست پیامک دادم که من یزدم و آدرس بده بیام پیشت!!!جواب که نداده هیچ فکر کنم گوشیش رو هم خاموش کرده باشه!!! این هم از اون شوخی هایی بود که نباید با یزدی ها کرد!!! سید عزیز نگران نباش ما حالا حالا ها تهرانیم آسوده بخواب!)

حرف هایی برای نگفتن

این روزها زندگی مثل همیشه داره می گذره. دکتر تقوی رفته یاسوج واسه ی بورس هیئت علمی و قراره امروز یک سمینار داشته باشه. خانمش دکترای تربیت مدرس قبول شده. دکتر سخایی مجبوره از شنبه تا چهار شنبه دور از خانواده در خوابگاه به سر ببره و پنجشنبه ها هم از صبح تا شب دانشگاه اراک درس بده.

دکتر یحیی پور امتحان جامع رو داده و به ریش همه ی ما داره می خنده. دکتر کلالیان هم چند وقته دیگه ممکنه خبر اتمام پایان نامه اش رو به ما بده. دکتر مرتضوی هم مشغول خواندن و خواندنه.

اقای بنایی ظرف ۳ ماه ۱۸ کیلو وزن کم کرده. کتابخونه ی خوابگاه پر شده از دانشجویانی که دارن واسه امتحان دکترا م یخونند.

مجتبی ذکایی همچنان مسئول توزیع غذاست. خبری از کلاس های شنا نیست. جای پارک مشکل اصلی ما در این شهر شلوغه.رئیس دانشکده بهداشت دانشگاه ایران عوض شده. یکی از اساتیدمون معاون دانشجویی دانشگاه شده. مدتیه که برادرم کلینیک جدید ترک اعتیادش رو افتتاح کرده. هفته پیش قرار بود ژورنال کلاب با من باشه که به دلایلی انجام نشد.

واسه پایان نامه هنوز دچار تردید های اساسی هستم.طبق کارنامه ی اداره ی آموزش رتبه ی یک کل دوره شدم.

برادرم به شدت از داوری مسعود مرادی دفاع می کنه.دلم برای سفر و جاده و توقف های بین راه به خصوص سبزوار تنگ شده.دکتر تقوی هم ماشینش رو آورده و مشکل جای پارک جلوی خوابگاه حاد تر شده.

گویا امروز یارانه  ها رو به حساب خانوار ها واریز کردند از فرداست که بچه ها به سرپرست خانوار گیر بدن یارانه ی من رو بده به خودم این حق منه!!!

همه ی این حرف ها رو زدم اما این ها حرف هایی نبود که قصد گفتنشون رو داشتم. به قول قیصر امین پور :

دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم

چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنیست

درد های من نهفتنی ست

 بزرگی می گه : ارزش هر انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد و من امروز بیش از همه ی روزهای زندگی ام احساس ارزشمندی می کنم.

این رویا نیست حقیقته...

سلام

۱- بعد از حدود ۲۴ روز اومدم

۲- از دوستانی که پیام گذاشتند و من نتونستم پاسخ بدم عذرخواهی می کنم

۳- دوستانی هم که پیگیر به روز شدن وبلاگ بودند و به روز نمی شد باید بر ما ببخشایند

۴- میلاد امام رضا (ع) رو هم خدمت همه ی شما عزیزان تبریک می گم

۵- قصد نداشتم به این زودی ها بنویسم اما وقتی ایرانسل ها خاموش می شن و همراه اول ها به کار می افتند چاره ای ندارم جز این که دوباره اینجا بنویسم!!!

۶- این روزها حوصله ی نوشتن ندارم.

۷- باید برای امتحان جامع آماده بشم و برای همین هم شاید کمتر به روز کنم

۸- از نظر دسترسی به اینترنت هم دچار مضیقه !!! هستم پس مثل قبل نمی تونم آنلاین باشم!!

۹- بعضی وقت ها به بعضی آدم ها شدیدا احتیاج داری ولی اون ها در اون موقع ... می دونید اگه یک گل کوچولو توی یک گلدون کوچولو از بی آبی در حال خشک شدن باشه می تونیم در همون لحظه با یک لیوان آب به اون زندگی ببخشیم اما اگر وقتش بگذره یک دریا آب هم نمی تونه گل خشکیده ی کوچولو رو زنده کنه...

۱۰- چند روز پیش یک دوست صمیمی قدیمی اومد پیشم اما نخواستم که ببینمش. راستش حوصله و انرژی بخشیدن آدم ها رو ندارم. این همون دوستی بود که صمیمانه ترین سالهای زندگی رو با هم گذرونده بودیم. از فوتبال و پینگ پنگ و قایم باشک!!! تا حل مسائل ریاضی و فیزیک و داستان نویسی.

رابطه مون هم خیلی خوب بود. تا اینکه پدرم فوت کرد. و اون برای تسلیت نیومد. با اینکه خونه ی پدرش رو به روی خونه ی ماست و تمام خانواده اش در تمام مراسم پدرم و در همه جا حضور داشتند اون نیومد. با اینکه بارها به خونه ی پدرش اومد اما در خونه ی ما نیومد. تلفن هم نزد. پیامک هم نفرستاد. و این برای من خیلی خیلی سنگین بود. خیلی ها نیومدند و تسلیت نگفتند و برام مهم نبود اما از جعفر خیلی بیش تر از این ها انتظار داشتم. حداقل انتظار یک زنگ یا یک پیامک رو داشتم.

یکی مثل مصطفی اعتمادنیا تا خبر رو شنید شبانه از تهران حرکت کرد و اومد در مراسم خاک سپاری و قوت قلبی بود برام در اون شرایط سخت. یکی هم مثل جعفر براتی از اون طرف خیابون نیومد این طرف ا بگه این دوست صمیمی حالش چطوره!!! از حسین رجبی و حمید رجبی و حسین شمس آبادی هم که فاصله ی خونه هامون از هم به ۵۰ متر هم نمی رسه ناراحتی ندارم(چون شعورشون در حدی نیست که بدونن این جور موقع ها چقدر به همراهی دوستان نیاز داریم و آداب اجتماعی ....) اما از جعفر چرا ... من آدم پر توقعی نیستم و حضور این افراد و تسلیت گفتنشون پدرم رو بر نمی گردونه اما ... خوب من هم حق دارم در دوستی با خیلی هاشون تجدید نظر کنم.

حالا جعفر خان بعد از ۷ ماه بی خبری مطلق(البته هر وقت می اومد خونه ی پدرش من از پشت پنجره می دیدمش و همچین بی خبر هم ازش نبودم) اومده که بگه چی؟ خیلی برام راحت نبود که نبینمش و توجهی بهش نکنم اما راستش توان بخشیذن و انرژی ذهنی برای فراموش کردن ندارم.

۱۱- دیشب ۹۰ اسطوره ی دروازه بانی ایران "احمد رضا عابدزاده " رو به برنامه دعوت کرده بود. جالب این که من هم دیشب خواب عابدزاده رو دیدم. خیلی دوست دارم یک روز از نزدیک ببینمش

۱۲- ... صدای قشنگ خنده هات... این رویا نیست... حقیقته... این هم از خدمات ایرانسل که با آهنگ های پیشوازش سر ما رو گرم می کنه!!! و یادمون می ره که چقدر مشکلات داره این ایرانسل!!! به هر حال به همه ی بدی ها و خوبی هاش این آهنگش واسه من خیلی نوستالژیکه !!!

هر چند اگه می گفت: این رویایه حقیقت نیست... شاید به حقیقت نزدیک تر بود.

یک خبر خوش

سلام

دیروز یک خبر خوش از طرف آقای جمشید ایزانلو داشتیم که گذاشتیم اول اجازه اش را بدهند بعد بگذاریم توی وبلاگ.

پنجشنبه 1 مهر1389 ساعت: 22:55 توسط:جمشید ایزانلو

سلام استاد امیدوارم حالتون خوب باشه
ترم جدید هم شروع شد ولی برای من بسیار قشنگ تر از هر وقت دیگه است .بالاخره  ...من به بهترین آرزوی خودم رسیدم .
خواستم خوشحالی متاهل شدنم رو هم به شما بگم.

ــــــــــــــــــــــ

خیلی خوشحال شدم و خیلی خیلی تبریک می گم به جناب آقای ایزانلو و همسر محترمشان.

البته خانومشون هم از دانشجویان خودمون هستند اما ترجیح می دم خود آقای ایزانلو معرفیشون کنند.

برای شما بهترین ها رو آرزو می کنم . این عشق هم از اون عشق های طولانی و مثال زدنی بود که بالاخره با به هم رسیدن عاشق و معشوق وارد مرحله ی جدیدی از فرایند عاشقی شد.

امیدوارم روزمرگی های زندگی باعث نشه آیینه ی عاشقی شما غبار فراموشی بگیره و هر روز بر زیبایی زندگی تان افزوده شود.

باز هم مبارکه

آغاز سال تحصیلی

سلام

آغاز سال تحصیلی ، اول مهر ماه، شروع بهار تحصیل در پاییز طبیعت و روز خاطره انگیز مدرسه بر همه ی دانش آموزان و معلمان جدید و سابق مبارک باد

کاش می شد باز هم ... افسوس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع:اولین روز دبستان

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

...

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

منبع:اولین روز دبستان