اولین گردو

 

 

 

اولین گردو ... اما چه دیر

سلام

 الان من چند روزه که مشهدم . نمی خوام چیزی در این خصوص بنویسم اما یک اتفاق جالب افتاده که دوست دارم اینجا بازگو کنم.

سال ها پیش (شاید نزدیک به ۸ یا ۹ سال پیش) پدرم در باغچه ی حیاط خانه نهالی کاشتند،نهال گردو. پدرم همیشه در این سال ها به سراغ این نهال که دیگر برای خودش شده بود نیمچه درختی می رفتند و دنبال گردو می گشتند و می گفتند امسال هم گردو نداده ... تا آخرین روزهای حیاتشان منتظر بودند که گردوی این درخت را ببینند اما...

حالا این روزها در میان انبوه شاخ و برگ ها ما اولین گردوی این درخت را دیدیم و چقدر حیف شد و چقدر دیر... حال این درخت برای ما شد یکی دیگر از یادگاری های پدر... اگر روزی فرزندی داشتم او را به کنار

 

درخت می آورم و می گویم اسم این درخت هست: درخت بابا بزرگ

 

توجه توجه

 

 

سلام

اخیرا بعد از باز کردن یک میل،سایت ارسال کننده یرای تمام ایمیل های لیست من از طرف من دعوتنامه برای عضویت فرستاده خواستم بگم از طرف من نیست و خود من هم عضو نشدم. نمی دونم کارش چیه و چه امکاناتی داره ولی همین که اینقدر موذی و نامرده خوشم نیومد ازش . گفتم که گفته باشم.

عکس فاینال!

عکس اساتید و دانشجویان بهداشت خانواده ۸۵-خرداد ۱۳۸۷ - بعد از امتحان فاینال

اسامی اساتید: جناب آقای توکلی- جناب آقای قلی پور- جناب آقای خودم!!!- جناب آقای دکتر خانکلابی

دانشجویان رو هم شما برام بنویسید من همه رو فراموش کردم

ـــــــــــــــــــ

متمم:

شنبه 18 اردیبهشت1389 ساعت: 16:21 توسط:سلام
سلام استاد حالتون چطوره؟هرچند میدونم اسامی بچه ها خاطرتون هست ولی اسم بچه های که در تصویر دیده میشن و هنگام اسکن عکس سرشون سرجاشه و قطع نشده رو مینویسم:خانم ها دلرحمی,اربابی,سپاهی,قاسمی,فخرانی راد,قزلی,چمن,طیبی,دبیری,ژیانی فرد,قنبری,حسین زاده,خاکشور,نورانی,رشوانلویی,عوض نیا....چون تصویر خیلی واضح نبود بعضی اسامی رو حدسی نوشتم در ضمن ممنون از اینکه این عکس رو روی وبلاگ تون گذاشتید چون برای ما بچه های بهداشت خانواده 85 نوستالژیک و خاطرات خوب تحصیل مون در دانشکده بجنورد رو به یادمون میاره

روز معلم و روز استاد مبارک باد

 

 

روز استاد و روز معلم رو به همه ی اساتید و معلمان به خصوص اساتید  و معلمین خودم در طول زندگی تبریک می گم.

این روزها

 

 

سلام

این مدت اتفاقات زیاد و جالبی افتاد.

۱- نمی دونم چرا همه گیر دادند به زمینه ی سیاه وبلاگ من؟

۲- نمی دونم چرا مردم اجازه نمی دن افراد در یک سیر طبیعی به سوگزدایی بپردازند و هی از همون لحظه ای که عزیزی رواز دست دادی بهت گیر می دن که بابا بسه ... خب این هیچ وقت سیر طبیعی خودش رو طی نمیکنه

۳- فکر می کنم  بعضی از دوستان و دانشجویان عزیز هنوز من رو نمی شناسن و همون طور که افراد عادی رو موقع سوگواری پند و اندرز می دن به من می گن که ... فکر کنم اگر در مورد من شناخت داشته باشید می دونید که من به خوبی می تونم مسایلم رو مدیریت کنم و البته سوگ پدر اون هم با اون رابطه ی عاطفی عمیقی که ما با ایشون داشتیم مسئله ی کم و کوچکی نیست با این همه من دارم زندگیم رو ادامه می دم ومی بینید که کلاس های تدریسم رو می رم ،کلاس هایی که در اون بهم تدریس می شه رومی رم. کلاس تئاتر هم می رم.همایش هم می رم . مقاله هم ارائه   می دم . با دوستان بیرون می رم و شادی می کنم .

خب طبیعی است که حالت غم واندوه و مود پایین گاهی سراغم بیاد اما اختلال عملکرد که ندارم پس وقتی که پیام های بسه، کافیه، تموم کنید... برام می ذارید احساس می کنم که من رو هنوز نشناختید.

جالبه در اصول و فنون مشاوره توصیه می کنند اگر در هنگام مشاوره مددجو شروع به گریه کردن واشک ریختن کرد شما به اون دستمال تعارف نکنید چون این غیرمستقیم این پیام رو می ده که بس کن و دیگه گریه نکن در صورتی که ما چنین چیزی رو نمی خواهیم.

به هر حال از اظهار لطف همه ی شما ممنونم و از اینکه نگران من هستید سپاسگزارم. فقط این رو بدونید هر چیزی زمانی داره و باید زمانش بگذره. آدم ها هم با هم فرق می کنند و واکنش هاشون هم در برابر حوادث متفاوت با هم فرق میکنه  .

مطمئن باشید که من حالم خوبه ودارم زندگی خودم رومی کنم .به هر حال طبیعی است که این زندگی دقیقا شبیه سال قبل نیست چون ...

۴- همایش آموزش پزشکی هم برگزار شد و من هم سخنرانی داشتم . بدک نبود

۵- کلی از دانشجویانم رو در همایش دیدم و حسابی انرژی گرفتم

۶- از همه ی اونهایی که روز استاد رو تبریک گفتند ممنونم

۷- دو نفر از دانشجویان برام گل آورده بودند به مناسبت روز استاد که حسابی غافلگیر شدم و خیلی خوشحال شدم . ممنون

۸- البته اون دسته گل برام توی خوابگاه کلی دسته گل به آب داد و الان جدا از میز مطالعه و قالی اتاق که همه قرمز شدند و پاک نمی شن دستای من هم دوروزه که قرمز قرمزن!

 

موفق باشید

ادامه نوشته

بدون شرح!!

باور کنید من استقلالی نیستم!

...

البته پرسپولیسی هم نیستم!

هیچ کس ...

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 هیچکس ویرانی ام را حس نکرد

 وسعت تنهایی ام را حس نکرد

 

در میان خنده های تلخ من

  گریه پنهانی ام را حس نکرد

 

  آنکه با آغاز من مانوس بود 

   لحظه پایانی ام را حس نکرد

 

  منبع شعر: امین فرهمند

          تصویر

به یاد او

 

 

با سلام

این وبلاگ پس از ۴۰ روز و به مناسبت

 چهلمین روز درگذشت پدرم

 

 ( عبدالمجید محدث حکاک )ب ه روز شده است. در صورت تمایل با قرائت فاتحه از پدرم یاد کنید.

التماس دعا

چند تا عکس از پدر(2)

 

 

 

برای دیدن عکس ها به قسمت ادامه ی مطلب مراجعه نمایید

ادامه نوشته

چند تا عکس از پدر

 

 

قصد دارم هر چند وقت یک بار چند تا عکس از پدرم رو بذارم روی وبلاگ . برای اینکه بارگذاری وبلاگ مشکل نشه اون ها رو می ذارم در قسمت ادامه ی مطلب. همچنین سعی می کنم کیفیت و سایز عکس ها رو بیارم پایین

 

ادامه نوشته