مارادونا هنوز هم دوستت  دارم

سلام

بعد از مدت ها که بازی های جام جهانی را نگاه نمی کردم . دیروز و امروز ۲ بازی را دیده ام.دلیل نگاه نکردن بازی ها هم متعدد بود:

۱- درگیر بودن برای امتحانات

۲- انجام پروژه ها

۳- وجود تیم های ضعیف و بازی های کم ارزش تر در دور مقدماتی

۴- یک دلیل مهم این که هر موقع من طرفدار تیمی باشم آن تیم می بازد.

دیروز من طرفدار برزیل بودم (هر چند هلند را هم دوست دارم) و باخت. امروز هم طرفدار آرژانتین بودم و باخت.

از باخت تیم آرژانتین ناراحت شدم اما زخم زبان های مزدک میرزایی (گزارشگری که مغرضانه و طرفدارانه گزارش می کرد) از باخت آرژانتین برای من عذاب آور تر بود.

علیرغم همه ی این موارد باید بگم : مارادونای عزیز هنوز هم تو برای من بزرگترین فوتبالیست تاریخ فوتبال هستی و هنوز هم دوستت دارم.

موفق باشید

سلام ای ...

سلام

سلام ای آشنای دیروز .. ای غریبه ی فردا...

دیروز رسیدیم مشهد و الان در مشهد هستیم .

سایتی که قالب وبلاگ را پشتیبانی می کرد به دلایل نامعلوم فیلتر شده است  و فعلا این قالب به عاریت در این وبلاگ خودنمایی می کند.

حرف زیاد است و سخن فراوان اما وقت کم است و حوصله اندک.

باقی سخن ها بماند برای شاید وقتی دیگر.

فقط همین که شنیده ام پیامی را بارها .. شاید .. خیلی بیش از این ها...

آزمون کارشناسی راستی چه وقت است؟

روز رهایی

هشتم تیر ۱۳۸۹ روز رهایی... روز فصل... یوم تبلی السرائر... یوم الحساب... آزادی ... پاکی ... جدایی...

تولد دوباره... زایشی جدید... رویشی خجسته... روزی که کوه ها به حرکت در می آیند...

به قول استاد چایچیان(حسان):

آن زمان خورشید تابان کوّرت        کوه های سخت و سنگین سیّرت

آب ها در کام دریا سجّرت           آتش دوزخ به شدت سعّرت

چون در آن هنگام جنت ازلفت     خود بداند هر کسی ما احضرت

 

سمینار تمام شد

سلام

امروز بالاخره بعد از مجاهدت های فراوان و جستجو های( Search) بسیار و شب بیداری های رنج آور و میکس و مونتاژ های خسته کننده و اسلاید درست کردن های طاقت فرسا و استرس های بی شمار و کابوس دیدن های عدیده بالاخره سمینار ۲ واحدی نقش آموزش بهداشت در توسعه ی اجتماعی و اقتصادی را ارائه دادیم  و تمام شد. آن هم در سالنی گرم،عرق ریزان و تندگویان به علت کمبود زمان).

جالبه که تو این چند خط بالا حتی یک عدد هم حرف «پ» نبود. جالبه نه؟

تا فردا هم باید پروژه ی آقای دکتر تقدیسی را در مورد مولفه های اجتماعی سلامت تحویل دهم.

پروژه ی خانم دکتر دهداری را هم قرار شد تا 2 هفته ی دیگر تحویل دهم.

تا بعد

بدرود

تویی که ...

با تو ساعت های خسته کننده اداری آسان  می شد و روزهای تلخ غربت،شیرین به سان شربت. با تو شکوفه های امید در باغ رویاهایم نمایان می شدند و غنچه های مهربانی شکوفا. با تو روزهای زندگی ام  سرشار از نور معرفت می شد و شب های تنهایی ام با مهتاب حضورت روشن.

با تو انگار زمان توقف می کرد. سست می شد می لغزید گم می شد. با تو دلم پر از هجوم حجیم اضطرابی شیرین می شد.با تو برق چشمانم همیشگی بود و نگاهم پر از جاودانگی و سرشار از عطر زندگی.

با تو زندگی یک سفر بود و ما مسافران آن.با انبوهی از ایستگاه های بین راهی و فارغ از دوربین های کنترل سرعت!

با تو حتی آلوچه های ترش هم به شیرینی عسل بود و جاده قسمتی از زندگی  و گردنه ها محل توقف زمان بود و دریافتن نگاه های عاشقانه.

با تو شب ها وقت خواب نبود که با تو اصلا شبی نبود که هر جا خورشید رود شب رخت  برمی بندد. با تو فرود هبوط گونه ی سرهای اطمینان بود بر شانه های اعتماد. با تو همه چیز بهترین بود حتی آن دقایق سیمین که با تو طلایی می شد.

با تو سکوت،فریادی بلند بود و بی تو فریاد ها سرشار از سکوتند.

 با تو همیشه بارانی چشم نواز بود و بی تو چشمانم همیشه بارانی.

با تو واژه ها، پایانِ فراق را تصویر می کردند و بی تو، فراق، پایانِ واژه ها را...

با تو دلم دریایی بود و بی تو دریای دلم توفانیست.

با تو نگاه ها،دنیا را عاشقانه تسخیر می کردند و بی تو دنیا، نگاه های عاشقانه را تمسخر

با تو در خواب و بیداری، رویا می دیدیم و بی تو در رویا هم نه خواب داریم و نه بیداری

با تو (اگر دوست داشتید شما هم کاملش کنید- در قسمت نظرات متن پیشنهادی تون رو بنوسید)

(این نوشته می تواند ادامه داشته باشد)

* سیمین : نقره ای- از جنس سیم

 

 

به یاد پدر

سلام

ولادت امام علی(ع) و روز مرد و روز پدر را به همه دوستان،اقوام،آشنایان،دانشجویان، اساتید، همکاران و خوانندگان وبلاگ(به ویژه آقایان) تبریک عرض می نمایم.

از اونجا که امسال همه چیز برای من اولین آن چیز بدون پدر است،فردا اولین روز پدر بدون پدرم است. می خواستم متن تصنیفی که معمولا به یاد پدر گوش می کنم رو اینجا بذارم :

اي ساربان، اي کاروان
ليلاي من کجا مي بري
با بردن ليلاي من
جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري
در بستنِ پيمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا اين جهان، بر پا بود
اين عشق ما بماند بجا
اي ساربان کجا مي روي
ليلاي من چرا مي بري

.

.

.

اما دیدم یکی از خوانندگان بدون نام وبلاگ یک شعر زیبا گذاشتند در قسمت نظرات و ترجیح دادم این رو بذارم.(متن کامل ای ساربان رو می تونید اینجا بخونید----->ای ساربان )

اما شعر دوست خواننده ی وبلاگ:

چرا هنوز هم نمي رود ز ياد من خيال تو؟

 خيال قصه گوي خوب كودكي

 مگو كه ديرباورم

نمي شود به سادگي بگويي ام كه رفته اي

 كه ماه و ماه بانوي قشنگ قصه را

 به كوچه سار شب سپرده اي 

 نمي كنم نظر به صورتت 

 ميان قاب خفته اي

 كه ياد خويش را 

 درون سينه ام نهفته اي 

 مگر چه كرده ام پدر

 كه آفتاب مهر خود 

 به ميغ شب سپرده اي؟ 

 چگونه مي روي پدر؟

                      - نرو،نرو -

ببين چه كودكم هنوز

 هنوز با صداي پاي خاطره

ز ياد مي برم هجوم گريه را

 كه خاطرم به خاطرت سپرده اي

                - ستاره ام! -يگانه ام! - ستاره ي يگانه ام!

-چگونه مي روي؟ببين 

 به گوش من صداي تو

 ترانه مي شود

 ترنم لبان تو

- به گوش دل 

 هميشه جاودانه مي شود.

 بيا،بيا

- نگو كه حسرتا -

كدام رفته آمده به هاي هاي گريه ها؟

 بگو كه بعد از اين شبان ديرپا 

 تو مي روي

 به سوي آفتاب وا‍ژه ها. سكوت شاعرانه ات

 غم زمانه مي شود

 بگو كه آدمي چو تو 

 سرود عاشقانه مي شود

 هنوز هم

نمي روي ز خاطرم

-خيال من! خيال تو

خيال قصه گوي خوب كودكي .


شعر از غزل كوش آبادي

روز پدر

"پدر ! اکنون با الهام از تمام کلمات عاشقی عالم و با خالصانه ترین ارادت ها و زیباترین کلمات و صمیمی ترین احساسات ، با علم به همه خوبی هایت و با عشق به تمام بزرگواری هایت و با اعتراف به همه مظلومیتت و با استفاده از این قلم قاصر و این زبان الکن و با شوری که از یاد آوری عظمتت د ردلم به پا می شود با بغضی گرفته در گلو و اشکانی در چشم و دلی مالامال از عشق تو ، فریاد می زنم:

پدر! دوستت دارم..."

 

سلام

پس فردا روز پدر است...

این اولین روز پدری است که ما باید بدون پدر پشت سر بگذرانیم.انگار همین دیروز بود که تازه روز پدر رسم شده و بود ما نمی دانستیم چه باید بخریم.یاد هدیه های قایمکی به خیر. یاد کیک های یواشکی به خیر. فکر کنم بهترین هدیه ای که به پدر دادیم گوشی تلفن همراهی بود که هیچ گاه از خودشان جدا نمی کردند.تا آخرین لحظات همراهشان بود. این اواخر چون چشمهایشان دیگر قادر به تشخیص ساعت نبود،با ساعت گویای تلفنشان زمان را پیگیری می کردند.

 باورم نمی شه... امسال دیگه نمی تونم به خونه زنگ بزنم و با پدر صحبت کنم و تبریک بگم.

(این نوشته تکمیل می شود)

مسابقات طناب کشی

سلام

از اونجایی که مهندس خسروی عزیز خاطره ای رو انتخاب نکردند من خودم یکی رو می گم تا بعدی ها.

سال ۱۳۷۷ بود فکر کنم . تابستان- خزرآباد ساری.

اون سال ها برای بردن جوایز مسابقات مختلف بین دانشگاه ها رقابت بود. چون اون ها بودجه ای برابر رو برای برگزاری مراسم این چند روز می گذاشتند و بعد هر دانشگاهی بیش تر جایزه نصیبش می شد موفق تر بود .

اون سال یادمه که دانشگاه ما در والبیال،تنیس روی میز،دو میدانی ، اذان و اقامه، تئاتر و چند تا مسابقه ی فرهنگی دیگر جوایز اصلی رو برنده شد. خلاصه حسابی جایزه درو کردیم. یکی از مسابقاتی که از روز اول تا روز آخر ادامه داشت مسابقات طناب کشی بود که به علت تعداد زیاد تیم ها و محدودیت زمان برگزاری تا روز آخر طول کشیده بود.

در تیم ما رضا خسروی نفر اول تیم بود و جلو تر از همه و در خط شروع طناب رو گرفته بود. ایشون قد بلند و هیکل و اندام درشت و ورزشکاری ای دارند و مثل اکثر هم شهری هاشون از نیروی بدنی فوق العاده ای هم برخوردارند.

نفر بعدی آقای خرسند بود. فکر کنم آقای خوش شکن هم یود. من بودم . شاید یکی دو نفر دیگه هم بودند که من یادم نمی آد و نفر آخر تیم آقای موذن بود .

استراتژی ما در این مسابقات به این صورت بود که اقای خسروی (که نقطه ی قوت تیم ما بودند) در جلو ثابت می ماندند و طناب را به نفرات پشت سرشان می دادند (مسابقات در زمین فوتبالی برگزار می شد که قسمت جلوی دروازه ی آن خاکی بود. در فینال آقای خسروی کمی از زمین را گود کرد و پاهایش را درون آن قرار داد برای استحکام بیش تر. البته خیلی عمیق نه در حد چند سانتی متر)

افراد میانی هم با گام به عقب طناب را با خود می کشیدند. نفر اخر یعنی آقای موذن هم پشت به بقیه و بر خلاف مسیر حرکت می کرد.

همه ی تیم ها خوب بودند . اما قوی ترین رقیب ما تیم بوشهر بود که افراد تنومندی در آن حضور داشتند. خلاصه تیم ما و بوشهر به فینال رسیدند و راستش ما هم کمی اضطراب داشتیم . به خصوص که در طی این چند روز دائم با آن ها کری داشتیم و تماشاگران آن ها هم جو وحشتناکی را برای حریفان ایجاد می کردند.

روز فینال بعد از مدتی کشمکش  و تلاش طناب دوام نیاورد و بدون اینکه تیمی برنده باشد طناب پاره شد. مسابقه به تعویق افتاد. موقعی که بار دوم آماده ی مسابقه شدیم،حاج آقای سلیمانی مسئول اردوی ما و قائم مقام دفتر نهاد مقام معظم رهبری،اومدند و گفتند تا اینجا دانشگاه ما در همه چیز خوب مقام آورده می توانید یک نمایش هم برای اختتامیه اجرا کنید تا دانشگاه ما در کل مراسم بالاترین امتیاز را بیاورد. من همانطور که طناب در دستم بود به خسروی و صلاح الدین و نیک پور و احمدی نگاه کردم و نظرشان را پرسیدم . همه موافق بودند(و البته علی ترابی). گفتم اگر مسابقه را بردیم تئاتر هم اجرا می کنیم. حاج آقا هم آمدند و برای تک تک اعضای تیم دعا خواندند و فوت کردند. در نهایت  با شکست بوشهر قهرمان شدیم.

این قهرمانی حاصل تلاش و همدلی بچه و تاکتیک های موثر تیمی و درخشش فوق العاده اقای رضا خسروی بود.

(در ضمن شب قبل از فینال ،اقای خرسند یکی از اعضای موثر تیم دچار مصدومیت از ناحیه ی مچ پا شد که با همان پای مصدوم در فینال شرکت کرد. داستان مصدومیت ایشان و خوردن هندوانه در نیمه شب هم مفصل است که بماند برای بعد)

چند نکته

۱- آقای جواد جعفری بهداشت مبارزه ۸۷ لطفا با من تماس بگیرید. شماره ی همراهم رو در پاسخ ایمیل شما نوشتم.

۲- آقای جوینی پاسخ شما را با پیامک ارسال کردم

۳- آقای علیزاده پاسخ به ایمیل شما ارسال شد.

۴- آقای ایمانی کلاس تئاتر این هفته تشکیل می شود. غیبت به منزله ی حذف از نمایش است.

۵-آقای درخشانی ورودی ۸۷ پاسخ سوالاتتان به ایمیل شما ارسال شد.

موفق باشید

رضا خسروی

سلام

امروز رفتم شرکت دوست عزیز و قدیمی خودم جناب آقای مهندس رضا خسروی. ساعات خوب و شیرینی رو با هم داشتیم.

کلی از خاطرات قدیم و دوران کاردانی گفتیم. شماره ی آقایان بهدانی، میرحسینی،دلاوری و سجادیان رو به دست آورده و با اون ها تماس گرفتیم. تلفن همراه آقایان موسعلی و ابارشی و عابد نوری و حجی هم یا خاموش بود و یا در دسترس نبود.

به نظرم آقای خسروی علاوه بر حفظ خصوصیات مثبت خودش (مثل داشتن روابط عمومی بالا و مرام ومعرفت و ...) نسبت به قدیم آدم پخته تر و دنیا دیده تری شده و توانمندی های جدیدی رو هم کسب کرده.

البته قدش هم به نظرم کمی بلندتر شده بود من ترجیح می دادم زیاد کنارش نایستم تا احساس کوتاه قدی بهم دست نده!!!

خلاصه اوقات خوبی بود و از تجدید خاطره خوشحال شدم. بهش قبلا قول داده بودم از خاطراتم با اون در وبلاگ بنویسم . اما اونقدر باهاش خاطره دارم نمی دونم کدوم رو بنویسم . چندتا گزینه می ذارم تا خودش انتخاب کنه

۱- ماجرای کباب های لقمه

۲- اثر مشت بر دیوار

۳- ماجرای سید باقر

۴- کچل

۵- جشن فارغ التحصیلی

۶- نمایش پروفسوری از هاروارد

۷- موذن و گواتر و گدای بلوار سجاد مشهد!!

۸- موذن و بوی کباب!!

۹- مسابقات کشوری!! طناب کشی در ساری

۱۰- سفر به جغتای

۱۱- اثر مشت بر دیوار ۲

۱۲-خسروی - صلاح الدین و مثبت اندیشی

۱۳- آخرین ناهار مشترک

۱۴- ماجرای سالن تربیت بدنی و بسکتبال و ...

۱۵- مسئول تغذیه و غذای اضافی

۱۶- تخصص ده ساله در امور مختلف!!!

خلاصه جناب مهندس خسروی خودتان انتخاب نمایید البته امیدوارم شماره ی ۷ را انتخاب نکنید!!!

این هم آدرس وبلاگ دوست قدیمی من :

ایستگاه ایمنی و ...