زندگی سخت است، اما من سخت ترم
سلام
روز پنجشنبه رفتم مشهد. بعداز ظهر بود که رسیدم. تا آخر شب درگیر آماده شدن برای مراسم فردا بودم. روز جمعه هم از صبح درگیر کارهای مربوط به مراسم بودم. از خوش شانسی یا بد شانسی برادرم ، هوای مشهد اون روز به شدت برفی بود و این باعث می شد که کارها خیلی با مشکل رو به رو بشه. تا ساعت ۱ صبح شنبه هم در مراسم بودم و کمک کردن به جمع و جور کردن وسایل و ..../ ساعت سه و نیم صبح هم بیدار شدم و آماده شدم برای اومدن به بجنورد. ساعت ۸ بجنورد بودم . ساعت ۹ اومدم دانشگاه و کارهای مربوطه رو پیگیری کردم.
به شدت خسته بودم و نمی دونستم چه جوری باید ساعت ۴ بعد از ظهر برم سر کلاس . (کم خوابی و سفرهای پشت سر هم حسابی خسته ام کرده بود) اونقدر کار داشتم و خسته بودم که زورم اومد ناهار بخورم. ساعت ۱۶ هم رفتم سر کلاس.(پرستاری ۸۵)
اما اونقدر کلاس به من انرژی مثبت داد و دانشجویان اونقدر خوب کارگروهی هاشون رو انجام دادند که اصلا خستگی یادم رفت و دیگه احساس خستگی نمی کردم. آخر کلاس هم امتحان برگزار کردم . هنوز ورقه ها رو بررسی نکردم.
امروز هم با دانشجویان مبارزه کلاس خوبی داشتم و اصلا احساس خستگی نکردم.
* دیروز یکی از دانشجویان پرستاری گفت: این شعر رو که اول کلاس خوندین تکراریه!! یعنی جلسه قبل هم گفتین. ... برای تنویر افکر عمومی بگم که اولا من حافظه ام اونقدر ها ضعیف نیست که یادم بره چی گفتم و چی نگفتم. دوما این شعر رو از این ترم دارم سر همه کلاس هام می خونم و دوست دارم همیشه با همین شروع کنم و این در واقع شعر مخصوص من باشه و قصدم این نیست که برای هر جلسه یک شعر جدید بخونم.
سعی می کنم از این به بعد بعضی از خاطرات و اتفاقات جالب کلاس هام رو. هم بنویسم.