سلام

به مناسبت روز استاد ، قصد دارم از این به بعد هر دفعه در مورد یکی از اساتید دانشکده و نحوه آشنایی مون و خاطرات مشترک بنویسم.

این قسمت : آقای عباسپور(۱)

یک روز گرم تابستانی در ستاد دانشکده بودم . از جلوی در اتاق دکتر شاهین فر که رد شدم دکتر صدام زد. رفتم داخل دیدم دو نفر کنار آقای دکتر نشستن . یکی شون یک جوان لاغر اندام و قد بلتد بود با پوستی روشن و شفاف و دیگری کمی کوناه تر با جثه ای تنومند و صورتی که به سبزه می گرایید.

آقای دکتر من رو به اون ها معرفی کرد

- آقای مهندس حکاک مسئول EDC ... آقای میرزایی کارشناس ارشد ایمونولوژی و اقای عباسپور کارشناس ارشد بیوشیمی

بعد دکتر توضیح داد که این دوستان ترم آخر هستند و می خوان که دوره تعهداتشون رو اینجا بگذرونند. من هم کمی از سوابق تحصیلیشون پرسیدم  و اینکه کی دفاع می کنند و نهایتا اینکه C.V خودشون رو هم به ما بدن.

آقای عباسپور با همون ته لهجه شمالیش شروع کرد به گفتن از طرح های تحقیقاتیش و پروژه های انجام شده اش و قرار شد که برای ما بفرسته(کاری که هیچ وقت انجام نشد) . ایشون می گفتند که اهل بجنورد هستند (البته جلوی آقای دکتر شاهین فر می گفت اهل بجنورد هستم و پانسیون لازم ندارم . اما تو یراه به من گفت که الان دیگه اهل گرگانه!)

خلاصه این که آقای میرزایی و عباسپور اومدند و در پانسیون نزدیک ما اقامت کردند. این پانسیون در خیابان شریعتی شمالی و در بالای شرکت تعاونی کارکنان قرار داشت. البته واحدی که من در اونجا بودم کاملا از واحد اقای عباسپور جدا بود اما از روی پشت بام هر دو واحد به هم مربوط بودند.

چگونه آقای عباسپور باعث چاق شدن من شد

اون روزها در حال گرفتن رژیم بودم و ورزش رو هم دوباره شروع کرده بودم. خداییش هم خوب وزن کم کرده بودم. اما ورود اقای عباسپور به زندگی من دور جدیدی از اضافه وزن رو به همراه داشت. روزها بعد از کلی پیاده روی و خودداری از خوردن شاد و خوشحال به خونه می اومدم و می رفتم روی وزنه ... این شادی زیاد دوام نداشت و در همون موقع زنگ در به صدا در می اومد و اقای عباسپور من رو دعوت می کرد برای خوردن شام با اونها . از من انکار و از اون اصرار . به هر حال من هم مجبور بودم برم تا نگن این آدم های غریب رو اینجا تنها گذاشته یا اینکه می خواد کلاس بذاره. رفتن به پانسیون اقای عباسپور همان و مواجه شدن با انواع و اقسام غذاهای خوش آب و رنگ هم همان.

تازه آقای عباسپور به خوردن مقداری کم از غذا توسط من راضی نمی شد و می گفت : ما بد می دونیم مهمون کم غذا بخوره!!! و بعد هم یک حس رقابت ایجاد می کرد. از اونجا که من هیچ وقت دوست ندارم در زندگی نفر دوم باشم و کم بیارم تمام تلاش خودم رو می کردم تا رضایت کامل صاحبخانه رو به دست بیارم. خب نتیجه این شد که من هر روز چاق و چاق تر شدم .

از روزی که اقای عباسپور رفته وزن من هم رو به کاهشه و خوشبختانه اینجا هم کسی حوصله پختن غذا و سلیقه به خرج دادن رو نداره.

پارک کنار پانسیون و شبهای دلتنگی

از موقعی که من و اقای عباسپور دوچرخه خریدیم  یکی از کارهای هر شبمون این بود که بریم دوچرخه سواری . آخر دو چرخه سواری هم با خوردن یک فالوده بستنی یا یک کیم به پایان می رسید. شب هایی که خیلی دلمون گرفته بود یا از دست اقای نعیم ابادی و آقای میرزایی ناراحت بودیم می اومدیم تو.ی این پارک و کلی غیبت می کردیم و آخر سر هم یک بستنی می خوردیم و با خاطری آسوده به پانسیون بر می گشتیم و البته همه ناراحتی ها و کدورت ها رو فراموش کرده بودیم.

ادامه دارد