سکانس ۱

شب/داخلی/پانسیون اساتید

لباس هام رو می پوشم. آماده می شم برای بیرون رفتن و خرید کردن.

جیب هام رو نگاه نمی کنم . از در خارج می شم.

سکانس ۲

شب/خارجی/ کوچه پامچال

لیست خرید رو با خودم مرور می کنم. از جلوی معاونت آموزشی رد می شم. چراغ های طبقه دوم روشنه. یک مرد که به طور ناشیانه ای سیگارش رو قایم کرده از کنارم رد می شه. بوی گند سیگار حالم رو به هم می زنه

سکانس ۳

شب/داخلی/ سوپرمارکت

- یک روغن مایع مخصوص سرخ کردن هم بدین

- بزرگ یا کوچیک؟

-متوسط!!

بستنی، نان، آب معدنی، پنیر، شیر همه رو می ذاره داخل یک نایلون.

- تخم مرغ ها رو جدا بذار می شکنه(همکار فروشنده با صدای بلند)

دارم فکر می کنم چیز دیگه ای نمونده ؟... چرا..

- از این تخمه های کدو هم بدین ... فردا پرسپولیس بازی داره..

- شما پرسپولیسی هستین؟

- من؟... نه ... من طرفدار تیم ملی هستم!!!

پولش رو می دم و از مغازه خارج می شم

سکانس ۴

شب/خارجی/ جلوی مغازه میوه فروشی

میوه های خوش آب و رنگ مغازه میوه فروشی زیر نور پرژکتورهای پر نور مغازه خوش مزه تر به نظر می رسند و خودنمایی می کنند.

چشمم می افته به آلبالو (یا گیلاس) های میوه فروشی. هوس می کنم کمی بخرم و بخورم. بسته های خرید رو می ذارم زمین و دست می کنم توی جیبم. هیچ... به معصومیت یک کودک... فقط یک اسکناس پنجاه تومانی مچاله شده و یک ۱۰۰ تومانی زهوار در رفته که راننده آژانس بهم پس داده بود. حوصله ندارم تا خونه برم و پول بردارم. از طرفی خیلی دوست دارم آلبالو میل کنم... بسته ها رو بر می دارم و به سمت پانسیون حرکت می کنم.

*********

حس خوبی ندارم . نه برای اینکه نتونستم میوه ای رو که می خوام بخرم و بخورم. بلکه به خاطر اینکه دارم فکر می کنم به اون هایی که هر روز از جلوی میوه فروشی و سایر مغازه ها رد می شن و قدرت خرید کافی رو ندارند. حالا من هر موقع که بخوام پول لازم رو دارم که بخرم اما اون ها چی... پدری که هر وقت با بچه ش از جلوی میوه فروشی محله شون رو می شه عرق سردی روی پیشونیش می شینه که نکنه الان بگه بابا از این میوه ها بخر.

مطمئنا میوه یک قسمت از زندگیه و خیلی از افراد در خیلی از قسمت ها قدرت مالی پایینی دارند و این حس همیشه یا اکثر اوقات با اون هاست. نمی دونم برای اون ها می شه چه کار کرد؟ چه جوری می شه به اون ها کمک کرد... فقط می خوام بگم که الان خیلی بهتر می تونم اون ها رو درک کنم. هر چند هیچ وقت نمی شه حسی رو که اون ها دارند دقیقا تجربه کرد و درک کرد.

به نظر شما چه کار می شه کرد؟