امروز این متن رو از لا به لای کاغذهام پیدا کردم مربوط به سال هشتادو چهاره در بجنورد...

"هر روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب"

خداوندا از تو سپاسگزارم که اجازه دادی امروز هم برای بهتر زیستن تلاش کنم.

امروز، بهترین روز زندگی من است. همیشه فکر میکنم شاید این آخرین روز زندگی من باشد و آخرین فرصتم برای ساختن دنیایی بهتر.

می خواهم امروز را به شاهکاری بی بدیل تبدیل کنم. می خواهم امروز خدا را از آفرینش خودم خشنود سازم. می دانم فرشتگان امروز بی صبرانه منتظر خلق یک روز شگفت انگیز توسط من هستند.

جهان، امروز و فقط همین امروز - یکی از روزهای ِ یکی از هفته های ِ یکی از ماه های ِ امسال- نیازمند خلق روزی پر از ثمر توسط من است و بیش از جهان من نیازمند چنین آفرینشی هستم.

پس ثانیه ها را در امروز غنیمت می شمارم و هیچ کدامشان را بی ثمر پشت سر نخواهم گذاشت. سراسر  ِ امروزم را به نیکی سپری می کنم. هیچ فرصتی برای دروغ و ریا و خیانت و فریب و ... نخواهم داشت. تنها کاری که می توانم انجام دهم نیکی کردن است و اینکه جهانی زیباتر بسازم و روزی شکوهمند خلق کنم.

شاید این آخرین روز زندگی من باشد . شاید این آخرین فرصت من است. شاید ... نه، مطمئناً این همان روز یاست که می خواهم شاهکار زندگی ام را خلق کنم.

«جهان! آماده باش من آمدم»